از ننوشتن هام

 

گفتی ننویس، حتی یک واژه، که واژه مدت هاست بوی خون گرفته، و بوی درد و سر هایی که...

روز و شب هام شد مشق ننوشتن، که واژه هام کابوس می شدند، و درد و انقباض و گاه اشک هایی که بی مقدمه...

سکوت می شدم و نگاه... نگاه... نگاه... از تویی که نه عین حرف که خودِ حرف می شدی، به دروغ گو ترین شاعران جهان که رو ترین بازی هاشان پنهان...

ننوشتم... و اشتباه نامش را از یک بار و یک باره بودنش دارد...

دو دوتا های چهار... با ضربه ای بریزی هر چه که روی صفحه های ذهنت... خالی کنی خودت را و در آرزوی انجامی باشی برای دل آشوبه هات... که بالا بیاوری...تا خود کلمه...

یک دهه... نمی فهمیدی اگر حرف نبود و حرف نمی شد... که استیصالت را بریزی توی سرت و پاهات بکشانندت تا قفسه های آشنا... که به غیر ارادی ترین شکل کتابی بخری و دانه های باران و پاهای تند شده... که دری باید باشد حتما... و شاخه ای رز شاید... که عطرش تلفیقی باشد از عطر و تن... تنش هایی که نیست می شوند میان واژه ها و نگاه...

تا خودِ دست ها... آغازم کنی با واژه  و نخواهم که تمام... تمامِ من به سان ذکری که دم گرفته باشندش پاهاش از زمین...جدا می افتم و سرشار... که اوج می ریزد توی همین آن ها و همینجا که قاب...

 

نوشته شده در اولایل خرداد 92، چه خوب که یاس نماند...

/ 3 نظر / 22 بازدید
گیلدا

عزیزم

وارتوش

محدثهههههه[بغل]

پرستو

مي سي كه مي ياي و براي تصميم خرانه م حمايتم مي كني و اسم شجاعتم مي دي حتي بهش :*