تو

نمی دانم گاه فکر می کنم دنیا برای تو که کلاسیک نگاه می کنی جای بهتری است، جایی که می توان هنوز امید داشت به تغییر، آن هم تغییراتی بزرگ؛

انگار که من و مردمان هم سرنوشتم محکوم باشیم به زیستی سیزیف وار

و تو

از آن

بالا

بسان خدایی،

گاه بفکر فرو بروی و گاه به عبث بودنمان بخندی.

شده اما گاهی حس کنم که حالت حال_ یک تبعیدیست، که اینجا کسی باورش ندارد و اما او کارش، از یقین هم گذشته.

تنها به نظر نمی رسی،

حداقل قدر ما

اما گاه تصور حجم تنهاییت و درک نشدن هات تکان می دهدم.

آخر جمعیت ما رو به رشد است

و امثال تو هی کم می آورند.

تو اما شکل کوه می شوی گاهی

سهمگین و ماوا دهنده

می شود بُرید و پناه آورد بهت

و باز از تو فرار کرد و برگشت به همان جهنم دره ای که اسمش شده زندگی، شده زندان، و استعاراتی از این دست.

/ 3 نظر / 20 بازدید
علیرضا

خوش به حال تبعیدی ها ... ترجیح می دادم بین این جماعت یک تبعیدی تنها باشم تا یک هم وطن و ... ========= پ ن : اه ! جالب شد ! بزارمش روی وبلاگ خودم ! [لبخند]