باید-نوشت

یکی از تفریحاتم این شده بود که هدفون را فرو کنم توی گوش هام و قطعات کلاسیک توی لیست را پلی کنم و خودم را تویشان رها کنم...

یکی ش برایم ماجرای عاشقیت سبک سرانه ی دختری ست که هم سن چند سال پیش من است... حدود دو قرن پیش، با دامن پر چین و حرکات سبک اش می بینمشان که دارند می رقصند...به هم رسیده اند...فرود های آهنگ فقط جای دلتنگی هایشان است و اصلا کش نمی آید! اندوهش تنها گذر زمان و کهن سالی شان را یادت می آورد...هیچ چیز بدی احساس نمی کنی!

یکیش اما خیلی شبیه من است آنقدر که اخیرا تا پلی اش نکن ام نمی نویسم! عین من متلاطم است...آنقدر می رود و می آید که گیج و گنگ باقی می گذاردت... یک جور اضطراب و اندوه ته نشین شده هم دارد که هی انگار داری هم اش می زنی...دوستش دارم!

این یکی بدجوری شیطنت می کند، بهم ریخته زمین و زمان را و هی لبخند های پهن و موذیانه تحویلت می دهد ار همان ها که خلع سلاح می کند آدم را! به ضر ب می رقصد و هی عاجز می مانی از حدس زدن حرکت بعدیش!

این یکی شبیه من است وقتی که فکری و اندوه گین ام حتی... آنقدر ناز دارد و کش می آید که جز تحمل چاره ای نمی گذارد برایت...

آمده بودم بگویم که خوبم و سبک... و ته دلم هی آه های آرامش بخش می شنوم...همیشه می تواند بد تر از این ها هم اتفاق بیافتد...

من از این همه خالی بودن راضی ام... آمده بودم این چیز ها را بگویم اما این ها مرا بردند...

پ.ن: و لحظاتی هست که دوست داری حرف هات را نزنی!

/ 3 نظر / 20 بازدید
وارتوش

باعث افتخاره که خانومی با خوش قلمیِ شما منت بر سر بنده گذاشتن :) چقدر خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم،چقدر دوست دارم اینجا رو.مرسی محدثه جان برای این آشنایی ارزشمند [ماچ]

شیرین

...