فکر کردم، به آن پنجاه تایی که دست من بود،

نمی خواستم، نمی خواستم درگیر تناقضات فاحشی بشوم که توش بودی و حتی ازشان خبر نداشتی، داروین کوچکی که اسلافش را انکار می کند، و انتظار شنیدن حرف های به ظاهر گنده را از دهان دخترکی ندارد، آنقدر که یکهو خودش را با حالی جدید بیابد.

من اما پنجاه تای ام را داشتم، برای ساختن، برای شروع، حتی برای ویرانی آنچه  پیش از شروع آغاز شده بود،

برای ماندن و تحلیل رفتن شاید، برای خراش ها، برای فراموشی حتی.

/ 0 نظر / 8 بازدید