کمی حرف خودمانی

آنقدر به يك مشت خاطره چسبيدم كه يادم رفت نگاهشان كنم،باورم نمي شود همه شان بي رنگ و رو شده اند،هي از حفظ حرمتشان دم زدم،و آنقدر به رنگ هاي زنده شان نازيدم كه حالا.....همه شان رنگ و رو رفته شده اند،شايد اگر دوست قديميم دستم را نمي گرفت و نمي برد بالاي سرشان باز هم انكار مي كردم.

همين است ديگر باز زياد خرج كردم.مي داني دست خودم نيست اينجا همه با اصطلاح لارج هستند و من نمي دانم مرا با تويي اينگونه چه سنخيتيست.

ديگر هر چقدر خواستي سياه ببين من را هم همان آدم بده ي قصه ات حساب كن.

گفته بودم كه نمي خواهم به قيمت آدم خوبه بودن قصه ات، آدم بده ي صحنه ي زندگي شوم

حتي گفته بودم مرز مهر و سنگدلي خيلي باريك تر از آن است كه در پندار توست.

گفته بودم تو اگر هيچ نداري كه از دستش بدهي من هنوز زندگيم را دارم .

گفته بودم اما بعيد مي دانم شنيده باشي

.وسعت روح اين آدم ها همان قدري نيست كه تو(من،ما) ازشان مي بيني.(م-يم)

پ.ن۱:يكي از همين كم لطفي هاي هم جنس خودم(آدميزاد) بهانه اي شد كه بنويسم ،مخاطبش هم انعطاف پذير و تغيير پذير است چرا كه خيلي هامان ديگر خيلي چيز ها را نمي شناسيم.

پ.ن۲:به قول نگارنده ي گل دفتر خاطرات ما هنوز مانده ايم كه نامه هاي عاشقانه مان را چه كسي مي خواند،مطمئنا با اين همه توضيح ديگر جايي براي فكر هاي بد بد نمي ماند.

/ 5 نظر / 10 بازدید
عرفان(سرطان)

از درخت های دفتر نقاشی تابوت می سازم برای مردم شهر مدادرنگی هایم سبز می شوند من سرخ کم دارم لب هایت را روی دفترم بگذار

عرفان(سرطان)

شبگرد قصه ی عشق تنها و بی پناهم اشکم رو گونه هاتون ،من سرديه يه آهم...سلام دوست عزيز..از اينکه در نوبدنم به ياد من بودی و بهم سر می زدی بسياز ازت ممنونم اين نشون دهنده ی لطف خالصانه ی شماست........ازت کمال تشکر را دارم.........نه ،نه از شاهراه به بيغوله رسيده ام نه به بيراه تنها مسير زندگی را گم کرده ام.......بر ما سخره نگيريد که ديگر شب نشين قصه های حافظ و مولانا نيستيم..ما تنها کمی زود تر از آنچه فکر می کرديم بالغ شديم( واين يعنی مرگ تدريجی)

امير

باز هم يه نوشته ی کاملا شخصی ... چند خط وسط جالب بودند . بيرون از رویاردازی ها و ايده آليست نگری های دخترانه ! ... « من هنوز زندگيم را دارم »

سجاد

سلام * ممنون که به من سر زدی * يک گلايه داشتم اون هم نه به شما بلکه به خودم و کسانی مانند خودم است که با خواندن اين چنين نوشته هائی به قول شما افکار بد به ذهنشان خطور ميکند کاش . . . * و اين جمله از متنت خيلی به دلم نشست مرز بين مهر و سنگدلی نازک است و اين که اگر انسان به نظر خود همه چيز را از دست داد هنوز زندگی هست * هميشه از خواندن مطالب شما لذت بردم * شاداب و پاينده و پيروز باشيد

محمد

سلام خواهر خوبم. اولا شما خودتون گل هستين. در ضمن هميشه يادت باشه اولين نفري كه اين نامه ها رو ميخونه خداست. دومين نفر خودتي. و سومين نفر... اون كسي كه اين نامه ها رو عاشقانه ميخونه.