عنوانش بماند برای ۲۰ سال بعد...

چهل سالمه،كاغذات رو آوردي ريختي رو ميز هال و چراغ اتاق كارت بعد مدتها،امشب خاموشه.

فكر كنم دهمين باره كه از اول پاراگراف شروع مي كنم به خوندن و هر بار وقتي به خودم ميام كه تو حركت دستهات بين كاغذا گم شدم...

آرزوي محال زندگيمون! بينمون جريان داره و ...تو دستي به چونت مي كشي و گيج دنبال يه واژه تو واژه نامه ي  تخصصيت مي گردي و...من هنوز به آخر پاراگراف نرسيدم!

انگار به يه جاهاي رسيدي،خوشحال از كشفت سرت و مياري بالا و با شعف بهم مي گي:چقدر كتاب مي خوني؟! چايي مي خوري؟

-!مي ريزم

-محاله بذارم...م پا شه.

بهم گفتي...،همه دنيا مال اونايي كه مي خوانش!

چقدر از اولين باري كه... صدام كردي گذشته و ...

هميشه غافلگيرم مي كني،درست وقتي كه ميام فكر كنم ما هم توي اين روزمرگي...

پ. ن1:من حالم خوبه و يه بيست سالي مونده چهل سالم شه.

پ. ن 2:بي خيال مراجع ضمير!

 

 

 

 

/ 30 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آفتاب پرست

نظرت راجع به متن حفره های قلبم خيلی مهم بود... دوست داشتم بدونممرسی بازم که اومدی

آفتاب پرست

کمی عقب تر آنجا را میبینی؟ منظورم همان جایی است که در ژرفنای چیزی فرو میرفتیم صبر کن تو خوب میتوانی ببینی! تو تنها کسی هستی که میتوانی ببینی و خوب به یاد بیاوری... ....من بازم آپم!!!

عرفان چای تلخ

عنوانشو فراموش کن...تاريخ نوشتتو بچسب... ۱ماه و اندی ازش ميگذره و تو هنور نميدونی شايد بعضی ها منتظر دل نوشته های تو نشسته اند چشم انتظار.. به من خرده نگيريد.... چای تلخ حالا حالا قصد به روز شدن نداره..اما محدثه کجا رفته که اينطور بی خبر مارو تنها گذاشته

آک

چه زود دير می شود گاهی تو نوشته هات همه جا يا داری از زمان فرار ميکنی يا زمان داره ازت جلو ميزنه يا .... نگران چی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آفتاب پرست

من مانده بودم و لحظه هایی که در معدهء من هضم میشدند... و به پایان میرسیدم...

صاحب سرفه های تلخ

ای هم ریشه ، هم درد... بهار است مثلاً و این شکوفه های زخمی... عریان برون می آید عشق ، به آواز ناهید آب چهر... بی خبر از تازیانه های بیقرار... ایزدان ، هنوز هم قربانی می خواهند... به سرفه ای تلخ... دهانت را می بویند... مرگ می راند بر دوش خاک و نگاه صبورت بر آب... نگاهت را می روبند... آویخته اند مرا بر این چوبۀ دار... نگاه کن... از این فراز ، رودخانه چه رنگین است... چه منظره ای دارد این خط سرخ جاری تا اعماق... اعماق...

عرفان(چای تلخ)

نميخواهم برای بی دليل بودن افکارم دلايل احمقانه بيارم.... من تلخی را دوست دارم همينو بس.. و اين يه تيکه جا را

علي

سلام گلم خيلي خوب نوشته اي

بر خاک بخواب نازنین تختی نیست آواره شدن حکایته سختی نیست از پاکی اشکهای خود فهمیدم لبخند همیشه رازه خوشبختی نیست....ودیگر هیچ [گل]