و چه زودعادی شديم،من،تو،...و سکوت چه راحت و سنگين بينمان جا گرفت.

چشمهايت را جستم تا تمام ناگفته ها را از پل سکوت سرازير کنم اما آن گاه که يافتمت آن قدر دير بود که حتی سعی هم نکردم تا در چشمانت نگاه کنم.

حيف بود آن قداست اهورايی که برای چشم خانه ام قائل بودی بشکند.

دوست داشتم آن قدر ها درکت ارتفاع می داشت که ذهنم را برای فهم آن پهن می کردم.

اوج شوقم اين بود که با من از جوانه هايی می گفتی که دستانم برای تعالی شان سرد شده است.

هيييچ، نميخواهم که اگر خواسته ای بود اصلا همراه نمی شدم،می دانم آن چه که،بايد،شد.

تنها آرزوی صاحب اين دستان سرد اين است که عهدت با خودت از يادت نرود.

حرف آخر:مواظب باش جوانه ها نگندد.مواظب باش!

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
يه قطره اشك

اول شدم خوشحالم كه براي اولين بار اومدم اينجا واول شدم ماآدما زودبه چيزهاي اطرافمون عادت مي كنيم اين روزها فكر مي كنم كه خيلي به هم نزديك شده ايم ووقت آن رسيده كه يكديگر را فراموش كنيم اين يه واقعيته واقعيتي كه وجود داره شاد باشي