سپاس

سپاس

دهم اسفند ماه امسال را با همین کلمه قاب میکنم که برایم تداعی گر تمام مهربانی ها ئیست که اشک به چشمانم آورد، بغض دارم کرد، خنداندم (زیاد) ، قربان صدقه رفتم و سپاس گفتم بی انتها...

همانی را که خواست باشم، پدر و مادرم و که دوستشان دارم و رنگ این بیست و یک سال را مدیون شانم.

خواهرانم، آقای پدر! و نینی ( خاله قربونت)دوستانم که نمیدانم ...

علی که نتوانست باشد و چقدر نقشه هایش عجیب بود، حتی وقتی گل را انتخاب می کردم نمی دانستم از طرف اوست، بال در آوردم ( یک شاخه گل رز صورتی)... و شادی خانم

نیوشا که سالهاست اول می شود و ...

برادرم که هر سال این روز را بهانه می کند تا ..." روزه تان قبول، خدا لایقم کند"

آقا محمد که غافلگیرم کردند شدید(درست اولین لحظات). الف الف، که ...( می دانید که مقابل شما زبانم کم می آورد حتی اسمتان را اختصاری آوردم!، سپاس)

بهار که خودم فدای چشمها و مهربانی هات...

المیرا که خدایا محشریست...

نازیلا که مهربانی جز جدایی ناپذیرش است، حبیبه که شیرین است زیاد

سارا و عمه و عمو جون که خوشحالم کردند با شب نشینی امشبمینا و جوانه که نمی شود با این دو تا حرف زد و قهقهه نزد.

 

داداش علی، ...

و...

   

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ممصادق

کم کم باید عید رو هم تبریک عرض کنم خدمت شما... انشاا... صدسال به از این ده اسفدها... [گل]

آفتاب پرست

[لبخند] کجایی هستی؟

آفتاب پرست

[ناراحت] دلم که میگیرد مینوسیم...بی معناترینها را مینویسم... رفیق تنهایی را خوب میدانی درست مثل همه تنهاهای دنیا!...

آفتاب پرست

منظور از اون کامنت این بود که کلا کجاهایی نیستی! [لبخند] [شوخی] خوش باشی[شوخی]

بهار

[ماچ] فقط همین!

محمد

آتش زدی در عود ما... نظاره کن در دود ما... کم پیدایی آبجی؟

آفتاب پرست

روبروی انتظاراتم از رویاهایم ایستادم... و صحنهء رویاهایم را کابوس میدیدم. بی شک دیر شده بود برای پشیمانی... و یا حسرت... دیر بود...

علی

فصل جدیدی از زندگیم آغاز گشته کسی چه می داند!!! بر من نظر کرده چه ها که نمی گذرد؟