اتفاق های کوچک

کنارش نشسته ام، امن می راند، عواطف مادرانه اش را دوست دارم، حواسم به موسیقی ست و هوای عالی... من اما هی مجبور می شوم افکارم را نگه دارم...

می آیم خانه... بدون هیچ درگیری ذهنی از آرشیو شعری که سال گذشته این روزها اینجا نوشته بودم را در اف بی به اشتراک می گذارم...

و ناگهان... من و نگاه میخکوب شده به صفحه...

و بستن اش و تمام...

/ 1 نظر / 19 بازدید
ریحان

خودت رو آماده می کنی. می دونی چی قرار بهت بگه. ولی وقتی می شنوی میخکوب میشی... میخکوب میشی...همه چیز رو پاک می کنی...