دغدغه هایی از جنس بی خوابی، وقتی که به دغدغه های تمام ناشدنی مان می شناسدمان

دوستش دارم...توی این سال ها برام حکم یکی از حیاتی ترین هام شده...آنقدر که همین الان اشک هام جمع شده اند توی چشم هام... از آن دست آدم ها که نیاز داری گاهی حتی اگر حرفی هم نباشد که بزنید نزدیکش باشی... و بدانی هوایی را که می کشی داخل او هم نفس می کشد... که همین که بدانی هست ته دلت آرام بشود... که شرمنده ی سرشار بودن و حمایتش باشی وقتی آدمی به قدر(نه قد) و قامت او شایسته ی این باشد که شما ها بهش انرژی بدهید و نه عکسش...

می گوید یک سال شده... می گویی بیش از یک سال... و نمی دانی آن حس و میمیک همراهش از کجا خودش را به بیخ گلوت و چشم هات می کشاند... تاثر توی حالت ام اگر نه همان، که شبیه همان هایی بود که سر کلاسش اگر ختم نمیشد به نگاهم را دزدین ها، حتما می رسید به نگاه متقابلِ اوهوم واره ای با رد اشک حتی... 

می گوید کارتان سخت است، رد یابی نیست که بگردم دنبال سبک تان و رد ها تان و کیف کنم، می خوانمتان و" دارم یاد می گیریم"!... خیلی غیر مستقیم باعث شده دلم بهم بریزد از خودِ خیلی وقت هام و همیشه ی خیلی از آدم ها... بس که ته نشین شده و قوام آمده و عبور کرده ست...

یک روزی گفت، خستگیتان را یک جاهای میشود دید...کم شدن اشتیاقتان را اما نه... اعتراف می کنم که گاهی خستگی آمده سراغم... یک بارش خیلی حاد، و تنها قدر چند دقیقه...که من را قدر خیلی لحظه ترساند و کِشاند... اغنام می کند... اینکه بخوانم و بنویسم...

ایمیل می زنم که به خاطر تح...ریم و نداشتن هر گونه کمکی از دانشگاه نخواهیم آمد و "متاسفانه"  را ضمیمه اش می کنم... ارسال که می کنم...حرف های سین توی گوشم مدام می شوند... و سوال هام میان حرف هاشِ توی سرم گیج می خورند... و فقدان را هر دو سوی این معما احساس می کنم...

/ 4 نظر / 21 بازدید

بی خوابی با من هم همراه شد به خاطر هجوم افکار و...گفت دارم یاد می گیرم، به ن گفتم بارها،و تکرار عبارتِ "فک کن"!!!..امروز که پا شدم از خواب عجیب خالی بودم اما! خوابم آشفته بود شاید، یا ...نمی دونم!باید می نوشتی اون روز رو...

ریحان

...!

من

اندکی صبر سحر نزدیک است...

ریحان

شب بیداری ها قرارنیست که تموم بشه؟