این یکی دو روز

وقتی جزوه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن فهمیدم عمیق ترین دغدغم اینه که دیگه تموم شد، حتی اگه برم سر کلاسا دیگه مال من نیستن...

جلسه آخر حرف قشنگی زد که شاید نمی دونست مصداقش  واسمون خودشه... اینکه "خیلی مهمه که آدمهای بزرگ مهربون باشن"

اینو وقتی گفت که درباه "شعریت" حرف می زدیم و اون درباره یکی از قدرترین استاداش حرف میزد... خیلی وقت پیش هم از این حرف زده بود که یه سری از استاداشون هیچوقت نگاه نکردن به شاگرداشون و کلاسشون جوری انتخاب می شد که طرف بتونه از پنجره بیرون و نگاه کنه نه شاگرداشو!

و چقدر ما رو دید، حتی شناخت، با هرکدوممون یه جور حرف میزد،  حتی به پسرها هم میگفت "عزیزم"... با حجم کارایی که می دونستیم رو سرشه،  نگاهش وقتی میرفتی دفترش آرومت میکرد...

دوسش دارم،

"دکتربرکت بت من نشد و شد،  یه اتفاق بزرگ،  یه شاگردیه همیشگی، امروز تا نشستم غم روز آخر چنگ انداخت، فهمیدم من نه غصه پایان این دوران و دارم نه... تنها اینکه دیگه اینجوری نمیشینم پای حرفاش..."

این تنها جوابی بود که تونستم در جواب اس ام اس بدم...

یه وادی پر و خالی پیش رو و... چقدر فکر و تصمیم صدا میزنه...

بعد ده ما احوال پرسی!

- بی معرفت خبری...؟

- من با همه-

- تو با همه مثل خودشون رفتار میکنی

- من با همه-

- آره دیگه

- من با همه- خب بذار بگم- من با همه راحتم اما انگار ...

چه خوب رو کردی که به این" فکر" کردی که بازتاب رفتار خودت بوده، چقدر سختت بود که فهمیدی یادم یوده تولدته و حالا که خودت پیدات شده با تاخیر بهت تبریگ میگم... خوشحالم حتی اگه کمی  فهمیده باشی  که خاص بودن آدم ها تو اون چیزایی نیست که واست ارزش بوده و شایدم هنوز باشه...

چقدر چسبید دیروز بعد آخرین امتحان (منهای  چندتایی که لغو شده) اسماعیل برگه هاشو پخش میکنه تا واسش یادگاری بنویسیم...بهش میگم حرکتت رمانتیک و ادبیات چیانه! هست، و چقدر جالب تر وقتی میگه ببخشید نمی دونستیم اوایل چطور باید برخورد کنیم!! چقدر من کلاس و بچه هایی صمیمیشو دوست داشتم چون خیلی جاها مثل دانشجوهای قدیم بودیم از فرهنگ های مختلف، آره سختشون بود اوایل با دخترا جوشیدن!

و کمال که زنگ میزنه واسه خداحافظیه موقت! و خوشحالم که بهش میگم که هیچوقت یادم نمیره  شب زنگ زد که رتبش و بگه و بدونه چیکار کردم...

روزایی که گذشت تو دانشکده و نگرانی ها و سرکوب ها بماند...

نهار 5.30 غروب و دست پخت شیرین بانو و چای و حرف و بستنی و حرف و حرف حرف...

کتاب فروشی مخصوص ما(من و ساغر و شیرین) و  هدیه دادن به خودم به رسم پایان امتحانا!

و شب...

/ 7 نظر / 18 بازدید
زهرا

سلام دوست گلم[گل] تا الان من نوشتم شما خوندید....الان دیگه باید حرفای شما رو شنید[خنثی] عکس و ببین ....بعد با وجدانت حرفات و بزن.... [ناراحت] الان به نظرت به کی میگن اغتشاشگر....به ندا دختره شهید یا این... [ناراحت] نظر هم یادت نره [چشمک]

افشین احمدپور

فونتی که استفاده کردید خوانا نیست.هم کوچیکه هم حروفش به هم ریخته هستش.

سهیل

وقتي خاطره شبيه به كابوس مي‌شود... روي ديوارهاي اندوه!

نیلوفر

سلام . پس تموم شد . حالا خوب درکت می کنم / تموم شدن دوره ی کارشناسی تموم شدن خیلی از بزرگترین لحظه هاییه که دیگه تکرار نمیشن / حتی تو دوره ی ارشد . دوره ی کارشناسی و دانشگاهی که توش لیسانس گرفتی و مسیری که هر روز رفتی و اومدی و کلاس هایی که 4 سال توش نشستی و همکلاسی هایی که باهاشون بزرگ شدی و بالغ شدی چیزهایی هستن که تا ابد مثل مهر رو پیشونیت حک میشن . برقرار باشی و همیشه دانشجو .

Alfo

خوب توصیف می کنی...

95%

عین یه یادگاری می مونه...عزیز و موندنی!

امید

سلام عزیزم لطفا به وبلاگ منم سر بزنید. ممنون میشم